![]() |
![]() |
|
| بیا برایت بگویم تا چه اندازه تنهائی ام بزرگ است! |
|
طاقت بیار رفیق ...
آفرین! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 18:53 توسط نسیمه راهی |
|
|
خسته ام این روزها ای دل ِ ساده ... سر به سر ِ بی کسی هایم مگذار !
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 21:34 توسط نسیمه راهی |
|
|
شاید دلت خواست و باهات نیومد...
یا شایدم دلت باهات نیومد... . . آفرین دلم! آفرین! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 17:49 توسط نسیمه راهی |
|
|
این روزها دلم آرومه...
فکرش راحته! الانم که داره بارون میزنه ... آرومتر شو دلم! آفرین! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 23:34 توسط نسیمه راهی |
|
|
آهای با تو هستم!
صدامو میشنوی؟ میخوام آزادت کنم! میخوام یه کاری انجام بدم که بفهمی دنیا دستِ کیه! طرف حسابم دلمه! تو چرا بخودت میگیری! روتو بکن اون طرف حوصلتو ندارم! آفرین! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 12:10 توسط نسیمه راهی |
|
|
این روزها ، دلم زیادتر از زیاد تنهائی ِ بی چون و چرا می خواهد!
تنهائی ِ مطلق! اما تنها نیستم! حیف! تنها نبودن را قبول نکن دلم! آفرین!
پ.ن: الهی،گاهی،نگاهی!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 0:41 توسط نسیمه راهی |
|
|
دقت کردی بعضی وقتها احساس میکنی یه بار سنگین از رو دوشت برداشته شده!؟
الان من همون حس رو دارم! البته از رو یه دوشم برداشته شده! اون دوشم حق نداره حرف بزنه! باید تحمل کنی ها! آفرین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 14:13 توسط نسیمه راهی |
|
|
وقتی عصبانی میشی لحن ِ حرف زدنتم عوض میشه!
غیر قابل تحمل میشی! اونقدری که دوست دارم بلندت کنم بکوبونمت به دیوار ! اما نمیتونم! حیف که نمی تونم! اگه نه چه حالی میداد ها ! چه لذتی نصیبم میشد! یکم آدم شو! یکم آدمیزادانه رفتار کن! میفهمی چی میگم یا باز هوش و حواست اینور اونوره؟! ها؟! هی گوش میدی یانه!؟ گوشت با من باشه!! ok !؟ آفرین!
بعداً نوشت: بارانی ام امشب! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 17:46 توسط نسیمه راهی |
|
|
میبینی چه آشغالهائی میتونن وجود داشته باشن!؟
آشغالا چند نوع اند! خیلی نوع اند انگار! خیلی! زندگی هم بینه این آشغالها مفهوم های زیادی داره! خیلی زیاد! شاید تو نمیفهمی! البته تو باید بفهمی! فهمیدی چی میگم یا نه! هی با توام!فهمیدی؟! آفرین!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 23:9 توسط نسیمه راهی |
|
|
وقتی صدای شکستنت اومد چه حالی بهت دست داد؟!
هه! اصلا حالیت شد؟! تو حس نداری!تو اصلا احساس نداری بچه! تو یه دیوونه ای که داری خودتو میندازی تو یک چــــــــــــــــــاه!! آره چاه! من میدونم داری با خودت چیکار میکنی! تو نمیفهمی! تو یه نفهمی! حالیت شد حالا!؟ آفرین! |
|
+ نوشته شده در
جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 23:58 توسط نسیمه راهی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دوش وقتی صدای قدمهایت به گوشم رسید در خیاله خود پنداشتم که می آئی!
اما صدای قدمهایت دورتر و دورتر شد و دیدم دیگر نیستی ! بدونه حتی رد پائی!! |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 |
| پیوندها |
|
خاطرات دوران دانشجوئی مجتبی راهی |
|
RSS
|